09215815315 info@fanoo3.com

مبانی نظری معماری

معمارانه مبانی نظری معماری مبانی نظری معماری

مبانی نظری معماری

مبانی نظری معماری

ارسال شده توسط رسول صالحی پور

قققق
…. مبنای هر عملی را نظر تشکيل می دهد.

معماري

تعريف معماری
.هنر معماري را مي توان کاربردي ترين هنر تصويري دانست که همه انسان ها و جوامع انساني به صورت وسيع تر و گسترده تر از ساير هنر ها با آن سر و کار دارند.

. معماری علم ساختمان است (هريس-1975)
. معماری علم ساختمان است. (اپ جونز-1985)
.معماری هنر و تکنیک ساختمان است. (دايرة المعارف بريتانيا)
.معماری هنر و علم است. (بيتمار)
.معماری موسيقی تجسم يافته است. (شلينگ)
معماری موسيقی در فضاست. (کنت)
. معماری موسيقی جامد شده است. (گوته)
معماری مجسمه مسکون است. (بران کوزی)
. معماری به مثابه يک زبان. (ريچارد اينگلند)
معماری يک شعر است. (ريچارد اينگلند)

دلاولپه مي گويد: « معماري، ايده ها و ارزش هايي را به وسيله منظومه اي از عناصر بصري بيان مي کند.

لوکوربوزيه می گويد : معماری برتر از تمام هنر های ديگر است، که عظمت افلاطونی، نظم رياضی، درک هماهنگی پنهان در روابط عاطفی فراهم می آورد، معماری می تواند انسانی را که قوانين کيهان را شناخته است با آهنگ آن هم نوا سازد. » و در جايی ديگر می گويد: « با استفاده از مصالحي خام و شروع از شرايطي که کما بيش متکي بر سودمندي هستند، شما روابط معيني را به وجود آورده ايد که احساسات مرا بر انگيخته است؛ اين يعني معماري. » (دی کی چينگ،1378)

در برخی از تعريف های معماری به نقش فرهنگ در آن اشاره می کند. به چند نمونه از آنها اشاره می نماييم.

« معماري زاده انديشه است و انديشه همانند درختي است که تخم آن را چه باد بياورد و چه دستي ناشناخته در زمين فرو نشاند، بي خاک خاص خودش و بي آبي که از سرزمينش بر مي آيد و بي باد و نسيم و خورشيدي که آهنگ اقليمش تکانش دهد و نوازشش کند و گرمي اش بخشد به عالم وجود در نمي آيد. » (فلامکي، 1365)

گروتر مي گويد:« هر بنايي به عنوان جزئي از فرهنگ معماري اين وظيفه را دارد که يک انديشه ذهني را از طريق فرم ظاهري خود عينيت بخشد و به اين ترتيب نمودي خواهد بود براي سنجش اين فرهنگ. »

« معماري چيزي بيش از ساختار مادي، حتي بيش از يک شکل زيباشناختي چشمگير است. معماري در عين حال نمايش منظره فرهنگي آن زمان با گذشته هاست، که ارزش هاي فرهنگي پذيرفته شده را، خوب يا بد، نشان مي دهد و اصل پيشرفت يا ضعف بعدي يک جامعه را آشکار مي سازد. » (پوپ، 1965، ص 2)


هدف نهايي معماری، آفرينش فضا

نقاشي دو بعدي است، حتي اگر بتوان سه يا چهار بعد را نيز به آن القا کرد. مجسمه داراي سه بعد است، اما انسان نسبت به آن در خارج قرار مي گيرد، از آن جداست و سه بعد آن را از خارج مشاهده مي کند. ولی معماري به مانند مجسمه بزرگي است که داخل آن را خالي کنند و انسان به داخل آن برود و قدم بزند.
معماري چيست؟ چه چيزي را نمي توان معماري اطلاق کرد؟ آيا مي توان معماري را با يک بناي زيبا و غير معماري را با يک بناي زشت برابر دانست؟ آيا تنها تفاوت بين معماري و غير معماري صرفاً به معيار هاي زيبا شناختي وابسته است؟ فضا به عنوان عنصر اصلي معماري چيست؟
اين پرسش ها، اولين سؤال هايي هستند که نقد معماري در ابتدا با آنها مواجه است.
به عبارت ديگر، تا زماني که بعد چهارم و حرکت در فضاي داخلي مورد توجه قرار نگيرد، هيچ اثر معماري به طور کامل قابل درک نخواهد بود.
اين ناظر است که با حرکت در داخل بنا و بررسي از تمام نقاط ديد، بعد چهارم را به وجود مي آورد. در نهايت مي توان گفت که بعد چهارم براي توصيف حجم معماري ـ حجم در بر گيرنده فضا توسط عناصر ديوارـ يک عامل فهم است.
فضا عامل اساسي است در معماري. تملک فضا، يعني توان ديدن بنا و يافتن کليد فهم و شناخت آن است. تا زماني که نياموخته ايم جايگاه نظري آن را بفهميم و آن را به مثابه عنصري اساسي در نقد معماري به کار بريم. تاريخ معماري در نتيجه لذت بردن از معماري تنها به گونه اي مبهم وجود خواهد داشت. » (زوي، 1376)
« معماري واقعيتي است که در فضا باز شناسي مي شود و در پيوستگي ها و وابستگي هايي که با فضا دارد فهم مي شود. هر آينه به معماري به عنوان مقوله اي بنگريم که معناها و انديشه هايي در درونش نهفته اند هم بر فضا تأثير گذاري دارند و هم بر باز يافته ها و برگرفته هاي مستقيم و غير مستقيم از فضا مؤثرند، شناخت فضا ، پيش از شناخت معماري، برايمان اهميت پيدا مي کند. » (فلامکي، 1381)


هدف نهايي معماری، آفرينش فضا

« فضا بغرنجترين جنبه معماري ليکن، عصاره آن است. فضا سرمنزلي است که معماري بايد به سوي آن حرکت کند. » (افشار نادري به نقل از لاسدن، 1377)
«… فضا در معماري هدفي نهايي به شمار مي آيد … عموم معماران فضا را اصلي ترين عناصر معماري مي شناسند. فضاي معماري به بياني توصيف مادي مکان يا ظرفي است که در آن بخشي از فعاليت هاي مربوط به زندگي بشر صورت مي پذيرد… اما معماري مدت هاست که ديگر صرفاً يک زبان ساختماني نيست، بلکه به مسائلي مهم تر، نظير متحول ساختن مفاهيم و روش هاي سازماندهي فضايي، مي انديشد. بنابراين معماري به مثابه زبان مي تواند ملي باشد، ولي معماري به مثابه تفکر لاجرم (مانند خود تفکر) جهاني است. » (افشار نادري، 1377)
مير ميران می گويد : « معماري تشکيل شده است از فرم و فضا، که از طريق فرم ديده و از طريق فضا درک مي شود. » ( مير ميران، 1384)
و در انتها چنين می توان نيجه گيری نمود که« فضا جوهره اصلي معماري است و معماري هنر سازماندهي فضا است. » (مير ميران، 1384)
لويی کان درباره فضای معماری چنين می گويد: « ذات فضا چيزی را باز می نماياند که فضا می خواهد باشد. در ذرات فضا، نه تنها روح زنده است، بلکه فضا نمودی است از نياز بشر نسبت به وجود. » (گروتر،1987،ص 187)
و در جايی ديگر می گويد: « يک فضا زمانی يک فضا خواهد بود که انسان بفهمد آن فضا چگونه به وجود آمده است. » (شيرمبک،1981، ص 79)
ماريا بوتا می گويد: « هر بنايی به دلايلی به وجود می آيد و وظيفه ای به عهده آن است و بايد به آن عملکرد، به طور کامل پاسخ دهد. ولی در پس عملکرد ها، قدرت بالقوه معماری نهفته است. در پشت نياز های مادی بنا، نوعی نيرو و تنش اخلاقی و اجتماعی نهفته است که به فضا و محيط انسانی نظر دارد. برای همين است که من هميشه جستجو گر تمثيل و استعاره پنهان شده در اثر هستم. » (بوتا، 1378، ص 181و182)


چه فضايي ؟

اينکه فضاي داخلي جوهر و اساس معماري است، بدين معني نيست که ارزش يک معماري در ارزش فضايي آن پايان مي يابد؛ بلکه هر بنايي با مجموعه اي از ارزش ها مشخص مي شود، ارزش هاي معنايي، اقتصادي، فني، عملکردي، هنري، فضايي و تزئيني. هرکس مختار است که تاريخ اقتصادي، تاريخ اجتماعي، تاريخ فني و حجمي معماري را بنويسد، اما حقيقت بنا، نتيجه همه اين عوامل است و تاريخچه ها نبايد هيچ يک از اين عوامل را به دست فراموشي بسپارند. حتي با کنار گذاشتن عوامل اقتصادي، اجتماعي و فني و با توجه به عوامل هنری، روشن نيست که فضا به تنهايی؛ با اينکه خود اساس و مايه معماری است، تعريف شدنی و توجيه پذير نخواهد بود. (زوی، 1376، ص23-25)
اثر معماري وقتي زيباست که فضاي داخلي را به سمت خود جذب کند و تعالي دهد و وقتي زشت است که فضاي داخلي آن دلگير بوده و ما را از خود دور کند. نکته قابل توجه اين است که بناي فقير از لحاظ فضاي داخلي، هيچ وقت يک اثر معماري نمي تواند باشد. (زوي، 1376، ص 20-21)

فيليپ جانسون درباره اينکه معماری بايد به آفرينش چه فضايی بپردازد چنين می گويد: « اينکه معمار بايد در راه رسيدن به چه فضايی گام بر دارد، اينکه چه هدفی بايد راهبر او به خلق فضا باشد؛ البته مهمترين سوال است و در نهايت، خوشبختانه به هيچ جوابی ختم نمی شود. هيچ معرفت ديگری؛ نه علوم، نه مهندسی، نه مذهب و نه تاريخ هنر، هيچ گاه جواب نهايی را در اختيار ما قرار نمی دهند. تاريخ معماری نيز به تنهايی نمی تواند به معمار کمک کند که هدف معماری را تعيين نمايد. علاوه بر اين اعتقاد دارم که هر جواب مقتضی به اين سوال در بهترين حالت، تنها برای دوره کوتاهی راضی کننده خواهد بود. با اين وجود کليه اين گونه سوالات را بايد همواره خارج از حيطه معماری جستجو کرد؛ در زندگی معاصر، در بينش های نوين زمانه و در آثار بديع هنری، کيفيت يک اثر تنها به اين بستگی دارد که برای تحت تاثير قرار دادن و دگرگونی فرهنگ چقدر ريسک کرده باشيد. »


چه فضايي ؟


اما انسان براي دستيابي به بهترين پديده ها و فضاها هيچ گاه به ابتدايي ترين صورت (فرم) ها بسنده نمي کند و همواره در پي رسيدن به صورت هايي آرماني، به آفرينش فضاهاي گوناگون و متنوع مي پردازد، و اين روند همواره ادامه خواهد يافت. به عبارت ديگر فرايند آفرينش صورت هايي بديع براي فضاهاي معماري هيچ گاه به پايان نخواهد رسيد، زيرا افزون بر آن که ماده فضاي معماري به شکلي روز افزون در حال دگرگوني و تغيير ماهيت است، صورت فضاي معماري از يک سو به پيروي از ماده و از سوي ديگر به سبب دگرگوني در آرمان ها، ارزش ها و معيار هاي زيبايي شناسانه و گسترش تبادلات فرهنگي و هنري به طور روز افزون در حال دگرگوني خواهد بود. … طراح يا معمار نه براي دستيابي به ساده ترين، ابتدايي ترين و کارکردي ترين شکل فضا، بلکه براي رسيدن به آرماني ترين، زيبا ترين و عالي ترين صورت فضاي معماري تلاش مي کند و اين فرآيند در مواردي چنان اهميت مي يابد که هدف غايي معمار، رسيدن به بهترين صورت در معماري است تا حدي که گاه پاسخگويي به جنبه هاي کارکردي را در ابتداي ترين حالت آن مورد توجه قرار مي دهد يا به عبارت ديگر نسبت به جنبه هاي کارکردي بي توجهي مي کند. در اينجاست که حرفه معماري از حرفه بنايي و عمران متمايز مي شود و معمار به عنوان يک هنرمند به آفرينش فضا مي پردازد. (سلطان زاده، 1378)

 

معماري ايده آل و ارزشمند

پيتر آيزنمن در کنگره جهانی برلين می گويد: « يکی از بزرگ ترين منابع معماری، ايده های معمارانه هستند. بزرگ ترين معماران جهان در تاريخ حرفه ای ما، به خاطر ايده های معمارانه خود ماندگار شده اند. آنچه که يک معماری را به يک اثر بزرگ و تاريخی تبديل می کند، چيزی فراتر از عملکرد صحيح يا حل مسأله ی سر پناه می باشد. اگر از معماران بپرسند چه چيز کار را به يک اثر معماری تبديل می کند خيلی ها نمی توانند به آن پاسخ دهند. امروز من اين را به عنوان يک سوأل مطرح مي کنم، نه پاسخ به سوأل» (آيزمن،1381)

بنايي واجد ارزش معماري مي شود که در آن خلاقيتي اتفاق بيفتد. پايه و اساس تمام آثار بزرگ معماري يک انديشه مي باشد و اين انديشه ها بسيار متنوع هستند. اين انديشه ها مي تواند اسطوره ها، فلسفه ها، جهان بيني، مضامين فکري، شعر، ادبيات و اعتقادات و رسوم باشد. البته معماري از انديشه هاي اوليه شروع مي شود ولي از آنها بالاتر مي رود.(مير ميران،1384)

« ما در بناها و فضاهايي زندگي مي کنيم که به نوعي سازماندهي شده اند، مباني سازماندهي فضاهايي که پيرامون ما هستند هر چه بيشتر پاسخگوي نيازهاي روحي و رواني انساني باشند و به احساس هاي بشري بيشتر ارج بگذارند و امکان گشايش تعادل جسم و جان آدمي را بيشتر فراهم آورند، معماري بيشتر تحقق يافته است. » (حائري، 1371)

تادو آندو معتقد است: « معماري ناگزير است تا فضاهاي زندگي را که موجب رشد فيزيکي و رواني انسان مي شود در برگيرد. من بايد چيزهايي را ايجاد کنم که پشتيبان زندگي فرد باشند و احساس وجودي بيافريند. » (آندو،1381)


نتيجه گيری

يک اثر معماری يا به زبان ساده تر يک بنا، يک اثر هنری و در عين حال يک وسيله برای رفع بعضی نياز های ما است. در يک بنای مناسب و شايسته دو وجه مهم ديده می شود که هر کدام وقتی خود را ظاهر می سازند که ديگری نيز حضور داشته باشد به عبارت بهتر، هر اثر معماری واجد دو جنبه است که در يک کل به هم پيوسته ظهور و بروز می يابند اين دو جنبه عبارتند از :

الف- مفاهيم و موضوعاتی که جنبه مادی و ملموس ندارند.
ب – مواد و خصوصياتی که کاملاً ملموس بوده و قابل اندازه گذاری هستند.
نگرش اول يک نگرش کيفی است در اين نگرش اثر معمارانه يا بنا را در جنبه های زيباشناختی يا روان شناختی مثل القا عظمت، آرايش و اطمينان و يا از باب بعضی مفاهيم اعتقادی و متافيزيکی مورد مطالعه قرار می دهيم و در حقيقت فرض می کنيم که اين شی دارای اين خاصيت است که می تواند به کمک کالبد و جسم خويش که در حقيقت صورت و يا شکل اين اثر است مفاهيم غير مادی را به ما القا کند.
نگرش دوم نگرش کمی است که بيشتر به جنبه های ملموس و کاربردی اثر دارد. مواد و مصالح، خصوصيات عملکردی، فن آوری، اندازه ها و تناسبات، موضوعات اين مطالعه هستند. اين جنبه بر عکس نگرش اول که قدری فيلسوفانه و احتمالاً ماوراء طبيعی است، نگرش مهندسی و کاملاً روشمند است.


نتيجه گيری

همچنين در پديد آوردن صورت يا شکل، علل زيادی دخالت دارند که در تقسيم بندی اوليه می توان آنها را به دو دسته تفکيک کرد.
الف- عللی که بيشتر به انسان خلاق و متصرف يعنی هنرمند به وجود آورنده اثر مربوط و يا ناشی می شود که شرايط درونی نيز می توان به آن گفت.
اثر آدمی، نويسنده يا موسيقيدان، معمار، يا هر آنکه باشد جلوه ای از وجود اوست.» (هلمن به نقل از باتلر، 1984، پيشگفتار)
ب – علل و عوامل بيرونی که بستر و زمينه عمل انسان خلاق و متصرف است.
بخش اول پيچيده تر و دست نيافتنی تر از مسائل بخش دوم و به طور عموم شامل مفاهيم زيباشناختی ترجيحات، سليقه، استعداد، زمينه های اجتماعی و آرمان ها و عقايد و غيره است. اين مفاهيم با آنکه بسيار مهم و اساسی هستند اما بحث درباره آنها آسان نيست.
آن اثری معمارانه است که ابتدا ملاحظات بخش دوم در آن لحاظ شده باشد، و سپس انتظارات بخش اول، يعنی زيبايی، تعالی و غيره را به خوبی برآورده سازد به نسبتی که عوامل گقته شده بيشتر در آن جلوه گر باشند، صورتی کامل تر و هنرمندانه تر عرضه می کند و اثر ماندگار خواهد شد. (شيخ زين الدين، 1378)


نتيجه گيری

معماري در صدر فرم بخشيدن به يک الگوي جهاني و بيدار کردن احساسات انساني است و اين دو موضوع در خلق فضاي معماري مي بايستي مورد توجه قرار گيرد. موضوع اول معماري، ايجاد يک الگوي فضايي است؛ يعني نظم بخشيدن به يک فضاي برهنه و عاري از هر چيز. براي دستيابي به اين هدف، معماري به هندسه نياز دارد. موضوع دوم در معماري، بيدار کردن احساسات انساني است. هندسه، فضايي منطقي و با ثبات ايجاد مي کند ولي اگر معماري صرفاً بر اساس منطق باشد نمي تواند پاسخگوي روح و احساسات ما باشد. براي دستيابي به اين هدف بايد بين قواعد معماري نوعي پويايي و تضاد ايجاد شود. نوعي پويايي که بين فرم با فرم يا فرم با فضا ايجاد شود تا نيازهاي احساسي ما نيز ارضا گردد. زيرا اين تضاد و پويايي سرشار از هيجان و احساسات است. معماري مي کوشد تا نظم را براي مردم متجلي سازد و اين مردم هستند که در حرکت تدريجي نظم، فضا را درک مي کنند و از آن تأثير مي پذيرند. اين نظم در ذهن افراد، پويايي و تحرک مي يابد و نظم انتزاعي، خود در ذهن تأثير مي گذارد (فورياما،1380،ص13). هر معمار و به تبع آن هر اثر معماري تنها يک داعيه دارد و آن درک و ارتقا کيفيت زندگي انسان است. معماري نامطلوب معماري است که انسانها در آن احساس زنده بودن، انسجام و آرامش نمي کنند. کارمعماران و شهر سازان اين است که به مردم بياموزند چگونه آنچه زماني مي دانسته اند و اکنون از ياد برده اند، يعني شناخت زندگي خود و ترجمه آن به کالبد معماري را به تدريج به ياد آورند. او ( معمار) رهبر است . او تنظيم کننده و آشتي دهنده نيرو هاست. ( تا اوايل قرن بيستم) در صورتي که امروز به گستردگي عوامل و اطلاعات و تکثر نظريه ها و به خصوص حضور و نفوذ کانونهاي قدرت اقتصادي ـ سياسي جهان، ديگر طراح معمار صرفاً بايد براي بقاي خود دنباله روي اين موج عظيم باشد. به اميد اينکه عقل سازگار او با اين عوامل موجب غرق شدن او نشود و با درايت در اين کشتي سفر کند.

دو تئوری درباره رابطه عوامل تاثير گذار بر معماری وجود دارد تئوری درخت و جنگل.

گرداوری شده توسط استاد شاهی …

 

نوشته شده توسط رسول صالحی پور

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*